تبلیغات یکشنبه 15 مهر 1386

استفاده از انگارههاى فرهنگ مردم،یكى از مهمترین شگردهاى غنىسازى ابعاد معنایى زبان ادبى است كه در تمامى دورههاى تاریخ به وسیله شاعران و نویسندگان به كار گرفته می شود. پىگیرى و تحلیل این انگارهها در آثار شاخص ادبى، چگونگى تأثیر آنها را در شكلدهى فرهنگ مردم در هر دوره نمایش مىدهد. علاوه بر آن در سالهاى اخیر توجه دانشمندان علوم انسانى به اساطیر قومى و نقش آنها در معنابخشى به فرهنگ در جوامع،راههاى تازهاى به سوى شناخت بهتر آثار فرهنگى و درك متون ادبى و هنرى گشوده است؛.....
منابع:
1- مبانى نقد ادبى، ویلفر دگرین، لىمورگان و... ترجمه: فرزانۀ طاهرى، نیلوفر، ص169.
2- همان، ص 166.
3- همان.
4- مجموعه آثار شاملو،دفتر یكم، شعرها، انتشارات زمانه، نگاه.5- Machine animism in modern children's literature , H.Joseph Schwarcz , A critical approach to children's literature,the thirty- first annual conference of the graduate library school , Edited by sara innis fenwick, the university of chicago press London, August 1966, p.83.
استفاده از انگارههاى فرهنگ مردم،یكى از مهمترین شگردهاى غنىسازى ابعاد معنایى زبان ادبى است كه در تمامى دورههاى تاریخ به وسیله شاعران و نویسندگان به كار گرفته می شود. پىگیرى و تحلیل این انگارهها در آثار شاخص ادبى، چگونگى تأثیر آنها را در شكلدهى فرهنگ مردم در هر دوره نمایش مىدهد. علاوه بر آن در سالهاى اخیر توجه دانشمندان علوم انسانى به اساطیر قومى و نقش آنها در معنابخشى به فرهنگ در جوامع،راههاى تازهاى به سوى شناخت بهتر آثار فرهنگى و درك متون ادبى و هنرى گشوده است؛به گونهاى كه امروزه پژوهشگران علوم انسانى از كشفیات مردمشناسى براى تفسیر آثار ادبى بر اساس الگوهاى نقد اسطورهاى به دستاوردهاى قابل توجهى دست پیدا كردهاند؛ «به ویژه،برجستهترین عضو مكتب انگلستان سرجیمز فریزر ، كه اثر ماندگارش، شاخ زرین*، تأثیرى عظیم بر ادبیات قرن بیستم داشته است. كتاب فریزر مطالعۀ تطبیقى ریشههاى بدوی مذهب و جادو، مناسك و اسطوره را مد نظر دارد و بر شباهت اساسى نیازهاى اصلى انسان در همه جا و همه زبانها، و بویژه نحوه انعكاس این نیازها در سرتاسر اساطیر كهن تأكید دارد.(1)» مهمترین بستر تجلى انگارهها و بنمایههاى فرهنگى، در درجه اول ادبیات شفاهى و پس از آن ادبیات نوشتارى اقوام است و در این میان طبق نظر جیمز فریزر ، «شباهتهاى اساسى نیازهاى اصلى انسان در همه جا و همه زبانها» و همچنین تلاش كلیه انسانها را در تحقق بخشیدن به آرزوها و رؤیاهاى مشترك خود،در لابهلاى همین گفتارهاى ادبى مىتوان پیدا كرد. به طور مثال، یكى از رؤیاهاى انسان در همه دورانها، رؤیاى «سفر» است كه در هیأت طرح واره «سفر» و كهن الگوى «جست و جو» در ادبیات شفاهى و نوشتارى به طور مكرر مطرح شده است. این كهن الگو، به شكل نوعى نماد رفتارى،در كنش كهن الگوى «قهرمان» و كهن الگوى« تحول و رستگارى» جلوهگر مىشود و در بسیارى از موارد، محور اصلى روایت در داستانها و منظومهها را از آن خود مىكند. طبق قواعد این كهن الگو،«قهرمان (منجى رهایىبخش)، سفرى طولانى را در پیش مىگیرد،در این سفر باید به كارهاى ناممكن دست بزند، با هیولاها بجنگد، معماهاى بىپاسخ را بگشاید و بر موانعى دشوار غلبه كند تا مملكت را نجات دهد و احتمالاً با شاهزاده خانم ازدواج كند.»(2)
به هر تقدیر، این كهن الگو در فرآیند تكوین خود به یكى از موتیفهاى قابل اعتنا در فرهنگ مردمى تبدیل شده،از شكل شفاهى و بدوى خود فاصله گرفته و به چرخه تولید معنا پیوسته است.
این موتیف،در ادبیات و بویژه شعر، یكى از مضامین مكررى است كه بر قاعدهاى معنىدار و هدفمند استوار است،چرا كه مضمون «سفر» در گسترش معنایى خود در این اشعار ،بر نوعى سلوك آفاقى و انفسى دلالت دارد و از طرفى در كاركرد خود،شعر را به روایتى داستان واره تبدیل مىكند. روایتى كه به طور معمول،در آن،شخصیت اصلى (سالك)،هیأتى نمادین مىیابد و در نتیجه،سفر به نوعى سفر فرافردى،زمانشمول و مكانشمول تبدیل مىشود. در این گونه موارد كهن الگوى سفر و جست و جو، به نحوى به كهن الگوى «پاگشایى» قابل تعبیر است كه طى آن قهرمان در گذار از جهل و خامى به نوعى بلوغ فكرى و معنوى مىرسد،به عبارتى دیگر براى نیل به پختگى و تبدیل شدن به عضو تمام عیارى از گروه اجتماعىاش، آزمونهاى بسیار دشوارى را از سر مىگذراند. پاگشایى در اغلب موارد شامل سه مرحله مجزاست: 1- جدایى، 2- تغییر، 3- بازگشت؛ و مانند جست و جو گونهاى است از كهن الگوى مرگ و تولد دوباره».(3)
به طور كلى مىتوان گفت كهن الگوى «سفر و جست و جو» در ساختار دو گونه روایت قرار مىگیرد و بار اصلى پى رفت حوادث را از آن خود مىكند: یكى روایت افسانهها در ادبیات شفاهى، و دیگر سفر ضابطهمند در ادبیات نوشتارى كه به طور معمول به نوعى «سلوك» قابل تعبیر است. اما آنچه در این میان قابل اهمیت است، این است كه هر دو نوع آن ریشه در پیشینه تبارى و فرهنگى
منظومه «بارون»(4) كه در اوج بحرانهاى اجتماعى در سال 1332، با زبانى كودكانه، در زندان قصر سروده شده است، براساس كهن الگوى «پاگشایى»، تلاش «قهرمان جستوجوگر» را براى ایجاد تحول و دگرگونى در اجتماع و محیط اطراف خود نمایش مىدهد. اما در هماهنگى با فضاى بسته جامعه و فروپاشى جنبش اجتماعى،چرخه سفر در آن،در خود گره خورده و به نوعى سفر و جستوجوى ایستا و ناكام تبدیل شده است. |
ملتها دارند. چرا كه در ساختار هر دو گونه آن مىتوان عناصر ثابت و مشتركى را پیدا كرد كه براساس باورهاى اساطیرى،مذهبى و قومى شكل گرفته و از فرهنگ عامیانه مایهورند. به عنوان مثال مىتوان از طرح ثابت مراحل سفر یا ایستگاههاى توقف در آن نام برد كه بر اعدادى ثابت (نظیر سه، پنج، هفت و...) دلالت دارد. این اعداد ثابت نیز، در واقع، خود كهن الگوهایى هستند كه از صور ازلى روان جمعى انسان به حساب مىآیند و در كلیه فرهنگها،تفاسیر كم و بیش مشابهى دارند.اما نكته قابل تأمل در این میان این است كه این كهن الگوها،در دورههاى مختلف در هماهنگى با نیازهاى انسان، در بافتهاى روایى تازهاى قرار مىگیرند و بر دامنه معنایى آنها افزوده مىشود.براى ملموستر شدن این مسئله در این مقاله به طور اجمالى چگونگى كاركرد این دو كهن الگو در دو منظومه كودكانه «بارون» و «قصه مردى كه لب نداشت» از احمد شاملو، مورد بررسى قرار مىگیرد.
منظومه «بارون»(4) كه در اوج بحرانهاى اجتماعى در سال 1332، با زبانى كودكانه، در زندان قصر سروده شده است، براساس كهن الگوى «پاگشایى»، تلاش «قهرمان جستوجوگر» را براى ایجاد تحول و دگرگونى در اجتماع و محیط اطراف خود نمایش مىدهد. اما در هماهنگى با فضاى بسته جامعه و فروپاشى جنبش اجتماعى،چرخه سفر در آن،در خود گره خورده و به نوعى سفر و جستوجوى ایستا و ناكام تبدیل شده است.
زبان در این منظومه در بافت روایى ویژهاى قرار گرفته و با بهرهگیرى از فرهنگ فولكلور و عناصر زبان عامیانه و محاوره، در ساختارى هنرمندانه، روایتى«چندصدایى» را سامان داده است: روایت صداهایى مأیوس،خفه و به بنبست رسیده؛ و عنصر «زمان» در آن، مانند «زمان» در ادبیات فلكلور، اساطیرى است؛ چرا كه از سویى به ازل، و از سویى دیگر به ابد پیوند زده شده است، و به همین دلیل، كل منظومه در بافت روایى خود، مىتواند به زبان حال «انسان»، در زمانهاى مختلف تعبیر شود. از طرفى فضاسازى در این منظومه از نوعى ویژگى خاص و ممتاز برخوردار است، چرا كه «واقعه» در فضایى «بارانى» و «مبهم» رخ مىدهد، و از این رو روایت در مرز میان تاریكى و روشنى، افسانه و حقیقت، اسطوره و تاریخ، و خواب و بیدارى در نوسان است،و در مجموع، این فضا وضعیتى مناسب را براى هنرمند فراهم كرده است تا در هالهاى از ابهام هنرى، پایههاى منظومهاى مردمى را پىریزى كند. هدف اصلى «سفر» دراین منظومه، جست و جوى اُبژهاى نمادین (زهره درخشان) است كه در زیر«باران جرجر» و در دل «شبى بیكرانه» گم شده است. بدین طریق، سفر «قهرمان جست و جوگر» آغاز مىشود، سفرى كه هدفمند است و در بیانى استعارى، پىرفتهاى روایت را شكل مىدهد:
بارون
بارون میاد جرجر
گم شده راهِِ بندر
ساحلِ شب چه دوره
آبش سیاه و شوره
اى خدا كشتى بفرست
آتیشِ بهشتى بفرست
جادهى كهكشون كو؟
زُهره آسمون كو؟
چراغِ زُهره سرده
تو سیاهیا مىگرده
اى خدا روشنش كن
فانونسِ راهِ منش كن
گم شده راهِ بندر
بارون میاد جرجر
آن گونه كه از فضاى تیره و نابسامانى «زندگى» در آغاز منظومه برمىآید،رنگ سیاه و مرگبار «بىتفاوتى» و سكون بر همه جا سایه افكنده است و تلاش «قهرمان جستوجوگر» براى برطرف كردن این تیرگى، محور اصلى جدال و كشمكش در روایت است، در این میان تكرار ترجیعى خبر «بارون میاد جرجر»، تأكید هنرى مورد نیاز را در استمرار این سیاهى تأمین مىكند. از طرفى، نماد مكانى «بندر» در این منظومه، نوعى موجودیت فلسفى ویژه پیدا كرده است؛ مكانى سیال، میان اسطوره و تاریخ یك سرزمین (و چه بسا جهان)، تا بتواند محلى براى نجات «سرگردانان دریاى بىكشتى» باشد، اما مكانى كه «راه» آن گم شده و خود در میان تاریكى فرو رفته است.
لكلك پیر در این منظومه نماد بخشى از مردم است كه در مباره سیاسى شكست خورده و حال به بىتفاوتى و محافظهكارى روى آوردهاند ، و این است كه "لكلك پیر" حاضر به جستوجوى «زهره درخشان» (حقیقت و ایمان گمشده) نیست، چرا كه تیرگى و سیاهى فضا را پذیرفته و خود را به مراقبت از جوجههایش سرگرم كرده است: |
|
توقفگاه اول«قهرمان»، «لانه لكلك پیر خسته» است.
لكلك پیر در این منظومه نماد بخشى از مردم است كه در مباره سیاسى شكست خورده و حال به بىتفاوتى و محافظهكارى روى آوردهاند (توجه به افق تاریخى زمان سرایش شعر دلالت این نماد را روشنتر مىكند)، و این است كه "لكلك پیر" حاضر به جستوجوى «زهره درخشان» (حقیقت و ایمان گمشده) نیست، چرا كه تیرگى و سیاهى فضا را پذیرفته و خود را به مراقبت از جوجههایش سرگرم كرده است:
□
بارون میاد جرجر
رو گنبذ و رو منبر
لكلك پیرِ خسته
بالاى منار نشسّه.
« - لكلكِ ناز قندى
یه چیزى بگم نخندى:
تو این هواى تاریك
دالونِ تنگ و باریك
وقتى كه مىپریدى
تو زُهره رو ندیدى؟»
پاسخ طنزآمیز «لكلك پیر خسته»، به گونهاى تلویحى، علت «تاریكى هوا» و «تنگى دالون» را برملا مىكند. این پاسخ، با تحذیرى عجیب همراه است، تحذیرى كه در دلالتهاى ضمنى خود از میزان شدت خفقان و استبداد حاكم بر اجتماع زمانه خود خبر مىدهد و به شكلى شیطنتآمیز، با بهانهاى بىاساس، «لكلك» را از دخالت در امر جستوجو بركنار مىدارد. پاسخ " لكلك پیر " به دلیل بهرهگیرى ماهرانه از بیان كنایى مبتنى بر فرهنگ عامیانه از فرازهاى درخشان منظومههاى فولكلوریك شاملو است، این گفتار متضمن طنزى عمیق و اجتماعى است و هالهاى از معانى منتشر بر گرد آن نقش بسته است:
«- عجب بلایى بچه!
از كجا مىآئى بچه؟
نمىبینى خوابه جوجهم
حالش خرابه جوجهم
از بس كه خورده غوره
تب داره مثلِ كوره؟
تو این بارونِ شَرشَر
هوا سیا،زمین تر
تو ابرِ پارهپاره
زُهره چى كار داره؟
زُهره خانم خوابیده
هیچ كى اونو ندیده...»
تركیب كنایى «غوره خوردن و تب كردن»، طنزى معنىدار است كه بار معنایى خود را از ادبیات مردمى و قومى تأمین كرده و به طور ضمنى بر شدت خفقان حاكم بر اجتماع دلالت دارد.
هر چند پاسخ لكلك پیر، تلخ و مأیوسكننده است اما (همانگونه كه در قواعد سفرهاى جستوجوگرانه رسم است)، در این منظومه نیز، قهرمان جستوجوگر از این پاسخ ناامید نمی شود و به سمت توقفگاه بعدى خود، خانه "هاجر " كه از قضا شب عروسى اوست، رهسپار مىشود:
□
بارون میاد جرجر
رو پُشتِ بونِ هاجر
هاجر عروسى داره
تاجِ خروسى داره
« - هاجركِ نازِ قندى
یه چیزى بگم نخندى
وقتى حنا مىذاشتى
ابروتو ور مىداشتى
زلفاتو وا مىكردى
خالتو سیامىكردى
زُهره نیومد تماشا؟
نكن اگه دیدى حاشا...»
توجه به دلمشغولىهاى هاجر كه نماد طبقهاى دیگر از مردم جامعه به بنبست رسیده و بىتفاوت است، بسیار قابل تأمل است. زیرا دل مشغولىهاى "هاجر " عامیانه است: توجه به خود،«حنا گذاشتن، ابرو برداشتن، خال سیاه كردن» براى زیباتر شدن، آن هم در این فضاى «سیاه و بارانى»، هر چند براى شب عروسى هم باشد، نشان از غفلتى دارد كه قهرمان انقلابى و جستوجوگر معاصر آن را برنمىتابد. چرا كه این پیرایه بستنها در برابر حقیقت«گمشدن زهره درخشان»ناچیز و بىمعنى جلوه مىكند و بدتر از همه اینكه، پاسخ تحقیرآمیز و دلسردكننده هاجر نیز، دست كمى ازگفتار لكلك پیر خسته ندارد:
« - حوصله دارى بچه!
مگه تو بىكارى بچه؟
دومادو الان میارن
پرده رو ورمىدارن
دسّمو مىدن به دستش
باید دَرار و بَسّش
نمىبینى كار دارم من؟
دلِ بىقرار دارم من؟
تو این هواى گریون
شرشرِ لوسِ بارون
كه شب سحر نمىشه
زهره به در نمىشه...»
اما آنچه عاقبت كار سفر را در این منظومه به تراژدى مىكشاند، شكست كلى اسطوره «منجى» و «جستوجو» است كه قهرمان جستوجوگر به امید آن به راه دشوار خود در دل سیاهى ادامه مىدهد. این نتیجه با عاقبت سفر جستوجوگرانه در افسانههاى فولكلور متفاوت است چرا كه نابسامانى وضعیت دنیاى معاصر را بازگو مىكند، دنیایى كه سردى آن به درون اسطورهها نیز نفوذ كرده و در نتیجه، اسطوره «قهرمان- منجى» در آن به پایان خویش رسیده است. هر چند «مردان بیدار تكیه داده به دیوار» سعى مىكنند با حرفهاى امیدبخش خود، كودك انقلابى و جستوجوگر را دلگرم كنند ،اما خود نیز مىدانند كه از دست آنها كارى برنمىآید: |
یكى دیگر از فرازهاى هنرى این منظومه آمیزش ریتم و گفتگو با یكدیگر است كه در بخش پایانى گفتار هاجر (نمىبینى كار دارم من/ دل بىقرار دارم من). در هماهنگى با حالت شادى ناشى از شیوه بیان كودكانه و همچنین جشن عروسى، نوعى حركت رقص مانند را به كلام وارد كرده است. این نكته از جهت ایجاد همبستگى آوایى و معنایى و انسجام محور درونى شعر قابل اهمیت است. به هر تقدیر، علیرغم گفتار تحذیرآمیز هاجر ،باز هم، جستوجوگر «زهره درخشان» دست از تلاش برنمىدارد و به سمت جایگاه سوم سفر، حركت مىكند، جایى كه در آن، «چهار مرد بیدار» در گوشه «دیفار كندهكارى» تنگ هم نشستهاند. اما «دیوارى» كه نه «فرش» دارد و نه «بخارى» (به طور كامل خالى از نشانههاى رفاه و زندگى است). این «چهارمرد»، نقطه پایان جستوجو و آخرین تیر تركش امیدهاى قهرمان انقلابىاند، چرا كه نجات «زهره» به آنها وابسته است. چهار مرد بیدار در این منظومه انگاره كاملى از اسطوره «منجى» است كه ریشه در تفكر اسطورهاى اقوام دارد و یكى از موتیفهاى ترجیعى در آثار فرهنگى وادبى به شمار مىآید، به تعبیرى «این موتیف رابطه بسیار نزدیكى با موتیف زاده شدن دوباره از میان رنج، دارد كه از زمانهاى كهن به عنوان داستان خدایان جوان (Young Gods) و خداگونهها (Mortals) گفته مىشود. به این معنى كه در هر فرهنگى، ضعیفان و مظلومان، و در هر نسلى، افراد پایین دست و مطیع، همواره، به امیدى بیرون از اراده خودباور دارند و چنین مىپندارند كه روزى نجاتدهندهاى،به رنجهاى آنها خاتمه مىدهد، قدرت ستمكاران را درهم مىشكند و عدالت را برقرار مىكند.»(5)
□
بارونمیاد جرجر
روى خونههاى بىدر
چهار تا مردِ بیدار
نشسّه تنگ دیفار
دیفارِ كندهكارى
نه فرش و نه بخارى
« - مردا سلام علیكم!
زهره خانم شده گُم
نه لكلك اونو دیده
نه هاجرِ ورپریده